نگران من نباش با خودم کنار میام
برو گوش نکن به این لرزش تو صدام
غصه منو نخور من با یاد توام خوشم
دیگه احساسمو ... توی قلب خستم ... میکشم
گریه های تلخمو برو نادیده بگیر نمی خوام باشی تو به
پای من اسیر
نمی خوام آرزوهات ذره ذره آب بشن آخه دلواپسی هات
خود مرگه واسه من
دیگه طاقت ندارم ببینم اشک تورو بزار از من واسه تو
بمونه یه خاطره
به خدا جدایی مون اینجوری ساده تره میدونم سخت برات
ولی با گریه نرو
نگران من نباش دوری عادت میاره
نگران من نباش با خودم کنار میام
من با یــــــــــــــادتم خوشــــــــــــم
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم آذر 1389ساعت 0:56  توسط هومن
|
ميخوام واسه آخرين بار و تب دستاتو بگيرم
تا بدوني بعد تو تنها ترينم
ميخوام يه حرفي بزنم اگه خدا ببخشتم
قدر خدا دوست دارم فقط همينو بلدم
تب دستاتو ميخوام ، صورت زيباتو ميخوام
تو بگو دوسم داري از خدا هيجي نميخوام
سختمه تنهايي زير بارون
سختمه پرسه هاي خيابون
سختمه وقتي نباشي پيشم
بدجوري دارم ديوونه ميشم
تب دستاتو ميخوام ، صورت زيباتو ميخوام
تو بگو دوسم داري از خدا هيجي نميخوام
سختمه تنهايي زير بارون
سختمه پرسه هاي خيابون
سختمه . . .سختمه
سختمه نگاه به قاب خاليت
سختمه لحظه هاي خياليت
سختمه . . .سختمه اگه نباشي
+ نوشته شده در شنبه ششم آذر 1389ساعت 14:20  توسط هومن
|
کاش در کنارم بودی ، کاش می توانستم تو را در آغوشم بگیرم و نوازش کنم ...
باورم نمی شود که از من این همه دور هستی و فا صله بین من و تو بیداد می کند ...
کاش می توانستم دستانت را بگیرم و با تو به اوج خو شبختی بروم ....
کاش می توانستم بوسه ای بر گونه مهربانت بزنم .... ای کاش... ای کاش .... کاش...
دلم بد جوری هوای تو را کرده عزیزم ... دلم بد جور در حسرت دیدار تو هست ای بهترینم.....
باورم نمی شود ، این همه فاصله در بین من و تو غوغا می کند و دریای غم و دلتنگی در قلبم
طوفان به پا می کند ، امواج تنهایی مثل خنجر در قلبم مینشیند.....
و ای کاش در کنارم بودی ... کاش بودی و دلم را از امید و آرزوهای انباشته شده خالی می کردی ....
باورم نمیشد ، سخت است باور کردنش ، با نبودنت در کنارم گویا
در این دنیا تنهای تنهایم ... بی کس ، بی نفس ، میروم با همان پاهای خسته در جاده ای که به ان سوی غروب خورشید ختم شده است ....
کاش که تو در کنارم بودی.... انگاه دیگر هیچ ارزویی از خدای خویش نداشتم ...
سخت است ولی باید نشست در گوشه ای و گریست و انتظار کشید تا تو به سوی من بیایی ...
و
ای کاش تو در کنارم بودی ، باورم نمی شود رفته ای و بار سفر را بسته ای ،
دلم بد جور برای تو تنگ است ... باورم نمی شود که رفته ای .....
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم آذر 1389ساعت 17:38  توسط هومن
|
امروز خیلی داقون بودم , اصلاً حوصله هیچکسو نداشتم اما بازم طبق معمول یه لبخند مسخره تلخ رو لبام بود , داقون بودم از اتفاقی که بین من و اون اتفاق افتاده بودو کاریشم نمیشد کرد , با اینکه دوسش داشتم اونم منو دوست داشت براش خواستگار امده بود و خانوادش قبول کرده بودن فقط مونده بود نظر اون اما می گفت که می خواد به پسره و خانوادش جواب رد بده فقط بخاطر من , خندم گرفته بود تا الان هیچکس منو دوست نداشته بود یا بهتر بگم ابراز نکرده بود , با هر بدبختی بود با اینکه خواسته دلم نبود رازیش کردم که بی خیال من بشه آخه پسره که هم سن و سال من بود همه چیز داشت و من هیچی .
اس ام اس که نگاه می کردم گریم میگرفت که نوشته بود "دوست دارم چرا نمی فهمی دیگه باید چیکار کنم , ..." اما اگه با من میموند شاید این شانسو از دست می داد , برا همین خودمو شکستم و بهش گفتم که قید منو بزنه و به زندگیشو آیندش برسه اما باز اون ازم می خواست که باهاش بمونم , به نظرم من کار درستو کردم خدا کنه خوشبخت بشه .
خیلی دوست دارم پانیز عزیزم (پانیز اولین اسمی بود که بهم گفته بود)
+ نوشته شده در سه شنبه دوم آذر 1389ساعت 20:39  توسط هومن
|
من خسته ام ، خسته
خسته و سرگردان ، تنها و بی کس
گوشه اتاق تاریکم نشسته ام ،
مثل هرشب تنها همدمم را در آغوش کشیده ام .
او کیست ؟
دو زانویم ...
آری من دو زانوی خویش را در آغوش کشیده ام و او را میفشارم
تا حس سفر در دلم همیشه تازه بماند .
آری دو زانویم همیشه مرا در یافتن عشق و حقیقت همراهی کردند
اما هیچگاه آن را نیافتم .
درها همه بسته بودند
قلبها یخ زده و توخالی .......
حال می خواهم بگریم .... فریاد بزنم ..... ناگفته ها را بازگو کنم .....
اما برای که ؟ اما برای چه؟
جز این دو زانوی من چه کسی است تا مرا دریابد .....
چه کسی است تا من بتوانم
با او از عشق و دوست داشتن بگویم .....
آری به راستی که هیچ کس نیست .....
هست؟
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام آبان 1389ساعت 19:23  توسط هومن
|
من تنها هستم ، تنهای تنها
شاید فقط تنهایی مرا بفهمد .... شاید تنهایی بتواند
داغ تنهایی را در من آرام کند
این دو زانوی من،
که هرگز مرا تنها نگذاشتند ،
اکنون خسته اند ، حس رفتن ندارند
می خواهند در آغوش من بمانند ....
تنهایی تنها کسی بود که من می توانستم برای او آرام آرام اشک بریزم .....
وآنگاه
آرام و بی صدا زانوهایم در آغوش من به خواب می رفتند
و من در آغوش سرد تنهایی.
تنهایی با همه رفافتش،
تک تک رویاهای مرا سوزاند،
رویای عشق را .... رویای فردا را .....
اکنون من تنها هستم .
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام آبان 1389ساعت 19:22  توسط هومن
|